تبليغاتX
مار غاشیه - شب تاریک و بیم موج و ...
 

 

میان من و لی لی  یک شکر آبی شده است که  تا به حال سابقه نداشته . شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین حایل    کجا دانند حال ما سبکباران ساحل ها .

گفتم سبکباران یادم افتاد که سبک شده ام  انگار . شاید هم راست میگفتند برو بچ . میان ما فقط  یک چیزهایی حکم میکرد  که هر نامی داشت جز عشق...

فراموشی پیشه کرده ام . حالا دیگر راحت تر آب میخورم و از احساس یک گره  توی گلویم رنج نمیبرم .

به جز آنکه ممکن است گاهی یاد آن  مبل راحتی بزرگ قرمز بیفتم و کمی سر دماغم قلقلک بیاید !

از توالت همسایه بالایی به توالت ما چکه میکند . از آن چکه ها که نمیتوان اسمش را باران گذاشت و نمیتوان زیرش شعر خواند و با زن خوابید . گاهی که به اجبار آن تویم با آکروبات بازی  همانطور نشسته خودم را چپ و راست می کنم تا این باران اسیدی  کمی زرد تا قسمتی قهوه ای لا اقل روی سرم نبارد .

رفتم با مردک دعوا کنم  تا از  پله ها بالا بروم و زنگ خانه اش را بزنم  خودم را آماده کره بودم تا یقه اش را بچسبم و  هوار بکشم ؛ نامروت دو هفته است که قرار بوده کسی را بیاوری تا کاسه توالتت را درست کنند . آماده بودم همان کاسه را توی سرش خرد کنم . زنگ که زدم برادر زنش در را باز کرد . هیولا بود یک غول دو متری و عصبانی مزاج . فقط بسنده کردم به اینکه آب گلویم را قورت بدهم و بگویم . ببخشید حمید آقا نیستند . گفت نه  . من هم گفتم  پس بعدا مزاحم میشوم . و تا او بگوید خیر پیش من  هفت هشت تا پله را یکی کرده بودم و  پشت در خانه ی خودمان بودم  . بابا همیشه نصیحتم میکند میگوید نمیشود با عالم و آدم دست به  یقه شد بعضی وقتها خوب است مسائل را دوستانه حل کنی . این بار دوستانه حل کردمش تا بعد با خود حمید آقا  تصفیه  حساب کنم !

 

نوشته شده توسط a-mordad در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386 |