میان من و لی لی یک شکر آبی شده است که تا به حال سابقه نداشته . شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین حایل کجا دانند حال ما سبکباران ساحل ها .
گفتم سبکباران یادم افتاد که سبک شده ام انگار . شاید هم راست میگفتند برو بچ . میان ما فقط یک چیزهایی حکم میکرد که هر نامی داشت جز عشق...
فراموشی پیشه کرده ام . حالا دیگر راحت تر آب میخورم و از احساس یک گره توی گلویم رنج نمیبرم .
به جز آنکه ممکن است گاهی یاد آن مبل راحتی بزرگ قرمز بیفتم و کمی سر دماغم قلقلک بیاید !
از توالت همسایه بالایی به توالت ما چکه میکند . از آن چکه ها که نمیتوان اسمش را باران گذاشت و نمیتوان زیرش شعر خواند و با زن خوابید . گاهی که به اجبار آن تویم با آکروبات بازی همانطور نشسته خودم را چپ و راست می کنم تا این باران اسیدی کمی زرد تا قسمتی قهوه ای لا اقل روی سرم نبارد .
رفتم با مردک دعوا کنم تا از پله ها بالا بروم و زنگ خانه اش را بزنم خودم را آماده کره بودم تا یقه اش را بچسبم و هوار بکشم ؛ نامروت دو هفته است که قرار بوده کسی را بیاوری تا کاسه توالتت را درست کنند . آماده بودم همان کاسه را توی سرش خرد کنم . زنگ که زدم برادر زنش در را باز کرد . هیولا بود یک غول دو متری و عصبانی مزاج . فقط بسنده کردم به اینکه آب گلویم را قورت بدهم و بگویم . ببخشید حمید آقا نیستند . گفت نه . من هم گفتم پس بعدا مزاحم میشوم . و تا او بگوید خیر پیش من هفت هشت تا پله را یکی کرده بودم و پشت در خانه ی خودمان بودم . بابا همیشه نصیحتم میکند میگوید نمیشود با عالم و آدم دست به یقه شد بعضی وقتها خوب است مسائل را دوستانه حل کنی . این بار دوستانه حل کردمش تا بعد با خود حمید آقا تصفیه حساب کنم !