تبليغاتX
مار غاشیه
 

 

میان من و لی لی  یک شکر آبی شده است که  تا به حال سابقه نداشته . شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین حایل    کجا دانند حال ما سبکباران ساحل ها .

گفتم سبکباران یادم افتاد که سبک شده ام  انگار . شاید هم راست میگفتند برو بچ . میان ما فقط  یک چیزهایی حکم میکرد  که هر نامی داشت جز عشق...

فراموشی پیشه کرده ام . حالا دیگر راحت تر آب میخورم و از احساس یک گره  توی گلویم رنج نمیبرم .

به جز آنکه ممکن است گاهی یاد آن  مبل راحتی بزرگ قرمز بیفتم و کمی سر دماغم قلقلک بیاید !

از توالت همسایه بالایی به توالت ما چکه میکند . از آن چکه ها که نمیتوان اسمش را باران گذاشت و نمیتوان زیرش شعر خواند و با زن خوابید . گاهی که به اجبار آن تویم با آکروبات بازی  همانطور نشسته خودم را چپ و راست می کنم تا این باران اسیدی  کمی زرد تا قسمتی قهوه ای لا اقل روی سرم نبارد .

رفتم با مردک دعوا کنم  تا از  پله ها بالا بروم و زنگ خانه اش را بزنم  خودم را آماده کره بودم تا یقه اش را بچسبم و  هوار بکشم ؛ نامروت دو هفته است که قرار بوده کسی را بیاوری تا کاسه توالتت را درست کنند . آماده بودم همان کاسه را توی سرش خرد کنم . زنگ که زدم برادر زنش در را باز کرد . هیولا بود یک غول دو متری و عصبانی مزاج . فقط بسنده کردم به اینکه آب گلویم را قورت بدهم و بگویم . ببخشید حمید آقا نیستند . گفت نه  . من هم گفتم  پس بعدا مزاحم میشوم . و تا او بگوید خیر پیش من  هفت هشت تا پله را یکی کرده بودم و  پشت در خانه ی خودمان بودم  . بابا همیشه نصیحتم میکند میگوید نمیشود با عالم و آدم دست به  یقه شد بعضی وقتها خوب است مسائل را دوستانه حل کنی . این بار دوستانه حل کردمش تا بعد با خود حمید آقا  تصفیه  حساب کنم !

 

نوشته شده توسط a-mordad در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386 |

 

 

لی لی قهر کرده و جواب تلفنهام رو نمیده .

 با با هم دوباره افتاده رو دنده ی بد قلقی . و هی میگه به فکر زندگیت نیستی و سر به راه نیستی و بخور و بخوابت زیاد شده و از این جور پند و اندرزهای دمده شده.

  پدرم  تو حذف و اضافه کردن واحدها دراومده و کار جدید هم بهم نمیسازه . از آبدارچی اداره به هم گیر میده تا سکرتر مدیر کل . من هم که عشق سیخونک دارم  هی سوزن میزنم به مردم . میخ طویله تحویل میگیرم  به چه پدر و مادر داری .

 خلاصه که حال و روز خوشی ندارم . چیک چیک چیک میکنم تا روزگار کوفتی بگذره .

بدتر از همه این ادا اطوارهای لی لیه . به قول بیژن کسی که میره با دختر کار درست ِ پول و پله دار دوست میشه که از ونک به پایین براش پایین شهر محسوب میشه بایدم هر دو سه ماهی یه بار سکته  ی ناقص بزنه  از دست ویارهای دختر از ما بهترون.

میگه چرا من رو برداشتی بردی تئاتر شهر؛  که اونجا آب به آب بشم ؛ حالم به هم بیاد؛  تو هم برم نداری برگردونی بیاری  خونه ی بابام ؛  بعد بای بای کنی بری .

دو تا بلیط کوفتی که با چه مصیبتی مفتی گیر آورده بودم رو دستم مونده بود.

خانم میگفت ول کن بیا من رو برسون .

من هم گفتم  ماشین که مال خودته ریش و قیچی هم که دستت ما رو بیخیال شو جون ممد .

گلچهره طلسمم کرده بود یه آن نمیتونستم از سرجام تکون بخورم یا چشم از قد و بالاش بدوزم .

لی لی هم هی سیخونک میزد که حالم بده حالم بده . داره حالم به هم میخوره .

چ من که نمیتونم با تو تا تو مستراح بیام.  پا شو یه تک پا برو بالات رو بیار و برگرد دیگه .

 خلاصه یه هو وسط مسطهای نمایش بودم که دیدم لی لی نیست گفتم حتما رفته تا دست به آب و برگرده؛  کف دستم رو بو نکرده بودم که خانم خانمها قهر شده و زده به چاک .

تئاتر که تمام شد آمدم بیرون زنگ بزنم به هش بگم  جیگر کدوم گوری رفتی؟اگه کمک ممکی میخوای بیام شلوارت رو بالا بکشم . دیدم جواب نمیده . ده بار زنگ زدم  موبایلش رو خاموش کرده بود . منم رفتم خونه . امروز رفتم شرکت باباش دیدم باباهه یه جورایی تو لبه خبر لی لی رو گرفتم.  گفت میخواد بره کیش و بلیط گرفته و حالش بده و احتیاج به تغییر دکو را سیون داره و یه عالمه دری وری دیگه .

به قول بیژن یعنی دختر و پول و خونه و ماشین و مسافرت خارج از کشور و بخور و بخواب پر/

کلی رفتیم یاد گرفتیم که لی لی  رو نگیم "لی لی لی لی " حوضک و نگیم"لیلی" دوست دختر مجنون و نگیم "لی لی" (بازی)  تو مایه های الک دولک . ولی آخرش  یه سوتی دادیم به این گندگی و دختر شاه پریون پر اونم اینجور .  در حال حاضر سرمون رو کردیم تو خشتکمون  به هوای مراقبه . باشد که یه چیزی گیرمون بیاد تو عالم هپروت .

 

نوشته شده توسط a-mordad در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386 |
 

 

چه انواع و اقسام گاوهایی روی کره زمین آفریده شده است !

خودمانیم آدم گه گیجه میگیرد .

 

نوشته شده توسط a-mordad در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386 |
 

 

ناگهان یک روز .... شروع میشود بدون آنکه پایان یافته باشد .

 معنی اش را نمیدانم همچی !  یک نموره مسخره به نظر میرسد .

اما بزرگانه و پرمغز به نظر میآید!

 ممکن است یک انسان فهمیده و روشنفکر چیزی از تویش در بیاورد!

من که چیزی درش ندیدم !

 

نوشته شده توسط a-mordad در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386 |