دوباره کابوس میآید
در اتاقی که هزار خورشید دارد اما بوی تاریکی میدهد
فریادی از گلویم برنمیخیزد.
مبهوت شده ام
شکنجه شروع شد
درد - تنهایی-عذاب بی تو بودن
وتنها خداست که زخمهایم را نوازش میکند.
فکر می کنید تپه خاکی که پشت این سازه فلزی قرار دارد چیست ؟
خاکی که برای ساخت هتل؛ مدرسه ؛ رستوران ؛ و... از گود برداری محل بوجود آمد ه ؟
خیر این یک تپه یا قلعه باستانی است .
قلعه خندق یا تپه تاریخی محلات سمنان که در کمال حیرت اجازه ساخت این سازه عجیب را در جلوی آن داده اند بدون آنکه کاوش یا حفاری در مورد منطقه ی باستانی پشت آن انجام گیرد .
چه کسی جوابگو است ؟
هیچ کس ! در تماسی که با اداره جهانگردی سمنان داشتم تا به وضعیت پیش آمده اعتراض کنم یکی از کارمندان گفت : آقا اینجا تماس نگیرید . اینجا کسی جوابگو نیست . شاید بالاتر کسی را پیدا کنید که حرف شما را بشنود !
در خبر ساعت هفت و نیم شنیدم چند گنبد بازار تاریخی شاهرود به علت گود برداری غیر مجاز به طور کامل تخریب شده است . آری پس از دویست سال خورشید بر کف بازار شاهرود تابید . نمی دانم این تراژدی تخریب تا کی ادامه دارد . چندی پیش که به استان سمنان رفته بودم چیزی که باعث حیرت و تعجبم شد تخریب گسترده آثار تاریخی استان حتی در مرکز استان یعنی شهر سمنان بود بطوریکه در یکی از محلات درست در کنار یک تپه تاریخی و باستانی ساخت و سازهای فولادی حکایت از تجاوز به حریم تپه و بی اهمیتی گذشته مردم برای متولیان شهر میکرد . دوستی میگفت در استانی که رئیس میراث فرهنگی اش فرماندار سابق سمنان و معاونانش فرمانداران سابق شهرهای دیگر! و آنها هم بدون تخصص و تحصیلات مرتبط باشند معلوم است سرنوشت میراث فرهنگی و تاریخی شهر به دست چه کارشناسانی افتاده است! یک استانداری هم نمیتواند این اندازه فرماندار و مرد سیاستمدار را در خود هضم کند . چه برسد به سازمان میراث فرهنگی خوشا به حال سرزمینی که از استعداد و توانایی مردمانش در جای خود استفاده کند .
به نظر میآید شیرین کاری های وزیر کشور پیشین همینطور ادامه دارد . گویا وقتی کسی هم کاری به کارش ندارد خودش لطیفه سازی میکند .
همین الان وقتی از خبر ۲۰:۳۰ مراسم تودیعش را پخش میکردند گفت : کسانی هستند که به خاطر یک دستمال قیطریه را به آتش میزنند!!
میخواستم بگویم مجید جان آن قیصریه است که بخاطر دستمال آتشش میزنند . قیطریه که همین بیخ گوش خودمان است هنوز هم آتشش نزده اند .
برای به روز شدن مینویسم . مگرنه حرف خاصی نیست . آدمیزاد که مخاطب نداشته باشد . نوشتنش؛ حرف زدنش ؛ زندگی کردنش مونولوگ است . با خود حرف زدن است . با خود ماندن و در خود فرو رفتن است .
چیزهای عجیبی است که قلب مرا میلرزاند . این روزها پرسه زدن در اینترنت شکنجه آور است . خواندن چیزهایی که جور دیگری میپنداشتی اما میبینی که به نوعی دیگر باز گو میشوند .....
سعی میکنم آرام باشم . وحشت نکنم از این همه دروغ و خباثت که فکر میکنم ما را درگیر کرده است .
سعی میکنم آرام باشم و چیزهایی که در اجتماع کوچک خود . اداره ؛ محله ؛ خانواده میبینم به جامعه بزرگ به کل ایران تعمیم ندهم . اما نمیشود . به وضوح میبینم تمام آنچه فکر میکنم در مورد ایران و دولت غیر واقعی است در محل کار محیط کوچکی که میشناسم واقعی است . و بعد با خود میگویم . همه چیز حقیقت دارد . وقتی فساد اینطور در یک سازمان و اداره کوچک نفوذ دارد و هیچ کس یارای مقابله با آن را ندارد . پس حتما و یقینا" به لایه های با لاتر و سازمانهای بزرگتر هم نفوذ یافته و کسی به کسی نیست .
"میراث فرهنگی ِ صنایع دستی و گردشگری استان سمنان" روز قدس در شهرستانهای استان سمنان کلاه هایی سر مردم گذاشت که دیدنی بود .
جدی کلاه سر مردم گذاشت شوخی درکار نیست !
روی این کلاه ها عبارت مرگ بر اسرائیل نوشته شده بود و پائینش هم عبارت" ایران گردی را از سمنان گردی شروع کنیم دیده میشد!" .
این خود شیرینی سازمان فرهنگی در واقع یه جور برائت از حرفهای مشایی هم به حساب میآد که چند وقت پیش حرفهای بوداری زده بود .
چقدر از این کلاه ها سر مردم گذاشتن خدا میدونه . اما معلومه تعدادش زیاد بوده چون فامیل سمنانی میگفتن توی خونه های مردم هم از این کلاه ها انداختن تا کسایی که تو راهپیمایی شرکت نکردند سرشون بی کلاه نمونه !
این درحالیه که مردم سمنان همیشه از وضعیت حفاظت و نگهداری از میراث فرهنگی سمنان شاکی هستن و کلا وضعیت بناها و موزه ها در این شهر اسفناکه ! به عنوان مثال موزه سمنان مدتهاست که تعطیل شده .
فکر کنم این بهترین کاری بوده که رئیس میراث فرهنگی سمنان میتونسته انجام بده که دل اسرائیل و آمریکا شاد بشه ! کم کاری و تخریب و تعطیل موزه ها و اماکن فرهنگی و در عوض گذاشتن کلاه مرگ بر اسرائیل روی سر مردم !
جالب اینه که کلاه چند ترک و برش دار هست و دقیقا از وسط قدس شریف برش کلاه میگذره و در واقع چیزی که از کلاه بیرون افتاده یه قدس دو نیم شده و پول گزاف این تبلیغ بیهوده و خود شیرینی ریاست میراث فرهنگی استان سمنان بوده بخاطر هیچ !
من شخصا اعتقاد پیدا کردم که یک چیزیم میشود. هنوز چند هفته از قهر و ناز کردن لی لی با من نگذشته که احساسات لطیف تری را نسبت به ضعیفه ی دیگر تجربه میکنم . نمیدانم همه ی این احساسات را باید مربوط به پایین تنه دانست یا نه .
البته در مورد لی لی مطمئن هستم که عاشقش نبودم . درواقع دلم میخواست با او ازدواج کنم تا از در به دری و آلاخون والاخون بودن در بیایم . همان اولین باری که آن طور راحت من را به خانه اشان دعوت کرد و خیلی زود با هم پسرخاله شدیم یک کمی بگی نگی دلخور شدم . نمیدانم شاید ما مردها مرض داریم . تا وقتی زنی خودش را به ما ننمایانده کشته مرده این هستیم که بدانیم آن زیر میرها چه دارد . اما به محض این که همه چیز تمام میشود ناگهان مثل آب سردی که روی سرمان ریخته باشند همه چیز تمام میشود میزنیم روی دستمان و افسوس میخوریم که ای کاش چیزی را ندیده بودیم . خوب شاید هم این موضوع در مورد همه عمومیت نداشته باشد . اما بدبختانه در مورد من صحت دارد.
درواقع میشود گفت در این یک سال و چند ماه هر بار و بعد از پایان هر مراسم صمیمانه این من بودم که فکر میکردم چقدر بد شد ؛ ای کاش اینطور دختر مردم خودش را در اختیار من نمیگذاشت.
در هر صورت فکر میکنم دوباره دارد اتفاقی برای قلب بیچاره و باری به هرجهت و زود عاشق شو و فوری فارغ شوی من میافتد .
سوژه ی مورد نظر یکی از همکارهایم است . تازه آمده ناز و اطواری نیست و یک کمی هم بگی نگی بد اخلاق و عجیب و غریب است . امروز وقتی داشت از توی دستشویی مردها بیرون میآمد غافلگیرش کردم . گفتم به به چه خبر ؟ گفت خبر خیر ! به شوخی گفتم ناسلامتی اینجا دستشویی اقایان است ها شاید ما اینجا یک چیزهایی داشته باشیم که نخواهیم خانمها ببینندش ؟ او هم با مسخره گی دهنش را کج و کوله کرد و گفت بله داشتین توالت آخر ؛ هنوز هم بقایاش مونده میتونید تا قبل از اینکه کاملا خشک بشه برید تازه تازه اش رو ببینید .
امروز بابا به قول خودش میرزا قاسمی درست کرده بود ! بدون گوشت؛ بدون بادمجان و بدون گوجه فقط تخم مرغ داشت . کلی دعوا کردیم گفتم مرد حسابی مگر دکتر نگفت تخم مرغ برایت ضرر دارد ولی او اصرار میکرد این میرزا قاسمی است و دکتر میرزا قاسمی را برایش ممنوع نکرده . کوفتمان شد تا خوردیمش مدام به بالاو پایین رفتن لقمه توی دهنش نگاه میکردم و میگفتم همین الان است که دوباره قلبش را بگیرد و غش کند . باید یک فکر اساسی برای درست کردن غذا بکنم . اگر قرار باشد با این اوضاع احوال پیش برویم بابا هم زودتر از موقع غزلش را میخواند .
میان من و لی لی یک شکر آبی شده است که تا به حال سابقه نداشته . شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین حایل کجا دانند حال ما سبکباران ساحل ها .
گفتم سبکباران یادم افتاد که سبک شده ام انگار . شاید هم راست میگفتند برو بچ . میان ما فقط یک چیزهایی حکم میکرد که هر نامی داشت جز عشق...
فراموشی پیشه کرده ام . حالا دیگر راحت تر آب میخورم و از احساس یک گره توی گلویم رنج نمیبرم .
به جز آنکه ممکن است گاهی یاد آن مبل راحتی بزرگ قرمز بیفتم و کمی سر دماغم قلقلک بیاید !
از توالت همسایه بالایی به توالت ما چکه میکند . از آن چکه ها که نمیتوان اسمش را باران گذاشت و نمیتوان زیرش شعر خواند و با زن خوابید . گاهی که به اجبار آن تویم با آکروبات بازی همانطور نشسته خودم را چپ و راست می کنم تا این باران اسیدی کمی زرد تا قسمتی قهوه ای لا اقل روی سرم نبارد .
رفتم با مردک دعوا کنم تا از پله ها بالا بروم و زنگ خانه اش را بزنم خودم را آماده کره بودم تا یقه اش را بچسبم و هوار بکشم ؛ نامروت دو هفته است که قرار بوده کسی را بیاوری تا کاسه توالتت را درست کنند . آماده بودم همان کاسه را توی سرش خرد کنم . زنگ که زدم برادر زنش در را باز کرد . هیولا بود یک غول دو متری و عصبانی مزاج . فقط بسنده کردم به اینکه آب گلویم را قورت بدهم و بگویم . ببخشید حمید آقا نیستند . گفت نه . من هم گفتم پس بعدا مزاحم میشوم . و تا او بگوید خیر پیش من هفت هشت تا پله را یکی کرده بودم و پشت در خانه ی خودمان بودم . بابا همیشه نصیحتم میکند میگوید نمیشود با عالم و آدم دست به یقه شد بعضی وقتها خوب است مسائل را دوستانه حل کنی . این بار دوستانه حل کردمش تا بعد با خود حمید آقا تصفیه حساب کنم !
لی لی قهر کرده و جواب تلفنهام رو نمیده .
با با هم دوباره افتاده رو دنده ی بد قلقی . و هی میگه به فکر زندگیت نیستی و سر به راه نیستی و بخور و بخوابت زیاد شده و از این جور پند و اندرزهای دمده شده.
پدرم تو حذف و اضافه کردن واحدها دراومده و کار جدید هم بهم نمیسازه . از آبدارچی اداره به هم گیر میده تا سکرتر مدیر کل . من هم که عشق سیخونک دارم هی سوزن میزنم به مردم . میخ طویله تحویل میگیرم به چه پدر و مادر داری .
خلاصه که حال و روز خوشی ندارم . چیک چیک چیک میکنم تا روزگار کوفتی بگذره .
بدتر از همه این ادا اطوارهای لی لیه . به قول بیژن کسی که میره با دختر کار درست ِ پول و پله دار دوست میشه که از ونک به پایین براش پایین شهر محسوب میشه بایدم هر دو سه ماهی یه بار سکته ی ناقص بزنه از دست ویارهای دختر از ما بهترون.
میگه چرا من رو برداشتی بردی تئاتر شهر؛ که اونجا آب به آب بشم ؛ حالم به هم بیاد؛ تو هم برم نداری برگردونی بیاری خونه ی بابام ؛ بعد بای بای کنی بری .
دو تا بلیط کوفتی که با چه مصیبتی مفتی گیر آورده بودم رو دستم مونده بود.
خانم میگفت ول کن بیا من رو برسون .
من هم گفتم ماشین که مال خودته ریش و قیچی هم که دستت ما رو بیخیال شو جون ممد .
گلچهره طلسمم کرده بود یه آن نمیتونستم از سرجام تکون بخورم یا چشم از قد و بالاش بدوزم .
لی لی هم هی سیخونک میزد که حالم بده حالم بده . داره حالم به هم میخوره .
چ من که نمیتونم با تو تا تو مستراح بیام. پا شو یه تک پا برو بالات رو بیار و برگرد دیگه .
خلاصه یه هو وسط مسطهای نمایش بودم که دیدم لی لی نیست گفتم حتما رفته تا دست به آب و برگرده؛ کف دستم رو بو نکرده بودم که خانم خانمها قهر شده و زده به چاک .
تئاتر که تمام شد آمدم بیرون زنگ بزنم به هش بگم جیگر کدوم گوری رفتی؟اگه کمک ممکی میخوای بیام شلوارت رو بالا بکشم . دیدم جواب نمیده . ده بار زنگ زدم موبایلش رو خاموش کرده بود . منم رفتم خونه . امروز رفتم شرکت باباش دیدم باباهه یه جورایی تو لبه خبر لی لی رو گرفتم. گفت میخواد بره کیش و بلیط گرفته و حالش بده و احتیاج به تغییر دکو را سیون داره و یه عالمه دری وری دیگه .
به قول بیژن یعنی دختر و پول و خونه و ماشین و مسافرت خارج از کشور و بخور و بخواب پر/
کلی رفتیم یاد گرفتیم که لی لی رو نگیم "لی لی لی لی " حوضک و نگیم"لیلی" دوست دختر مجنون و نگیم "لی لی" (بازی) تو مایه های الک دولک . ولی آخرش یه سوتی دادیم به این گندگی و دختر شاه پریون پر اونم اینجور . در حال حاضر سرمون رو کردیم تو خشتکمون به هوای مراقبه . باشد که یه چیزی گیرمون بیاد تو عالم هپروت .